مرد کوچکی به نام بردیا
تاريخ : چهارشنبه 23 شهريور 1390 | نویسنده : آذر
بازدید : 558 مرتبه

يادتون هست سال پيش كه 1 ساله شدم بهتون گفتم بعضي وقت ها از كار بزرگترها سر در نميارم!

مثلا يه روز ديدم يه عالمه بادكنك و كاغذ رنگي همراه خوراكي هاي خوشمزه اومد خونمون..

تازه همون روز كلي مهمون داشتيم و از همه مهمتر چقدر اسباب بازي و چيزهاي ديگه بهم كادو دادن!

اون موقع بود كه تازه فهميدم موضوع از چه قراره...

بله

درست حدس زدم مامان و بابم سالروز به دنيا اومدنم و جشن گرقته بودن...

حالا از اونروز 1 سال ميگذره و من وارد 2 سالگي شدم و انگار همون روز باز واسم تكرار شد...

اما ايندفعه با 2 ساله شدنم 2 تا جشن تولد داشتم.

اوليش تو سرزمين عجايب با كلي ني ني همسن و هم ماه تولدم،،،

دوميش يه مهموني كوچولو تو خونه ماماني و باباييم به دايي و عموهام،،،

حالا بريم سراغ نگاه دوربين به تولدم....

اينم من فراري از عكس گرفتن

كيك تولدم

من و كيكم

من در حال فوت كردن شمع 2 سالگي

زيباترين قسمت تولد

خوشمزه ترين قسمت تولد

دسر هاي رنگي پنگي

من در حال ناخونك زدن

من و كادو هام

نمايي دگر از كادو ها

يادگاري من به مهمون ها

و يادگاري مهمون ها از روز 90/6/18

اينم عكساي تولد دسته جمعي به همراه شنگول



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد